خرید بک لینک

این قطعی بلاگفا ، یه نکته ی ظریف داشت اینکه ممکنه یه روز بمیریم و دستمون از دنیا کوتاه شه و دیگه هیچ تغیری تو اعمالمون نتونیم بدیم.

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: شنبه 2 اسفند 1399 ساعت: 1:45

خیلی دوست داشتم مثل سایر وبلاگ هام یه شیفت دلیت بزنم روی اینجا و بذارم و برم اما نشد. چرا چون حس می کنم می تونم پست های قبلی رو نگهدارم و بگم که فالواقع کسی که داره می نویسه دگ یه شخص دگ ای هست و مشکلی هم با نوشته های پیشین و قصه های گذشته نداره.

از همین الان صدای منو از کالیفرنیا می شنوید آمریکا(الکی) اما جایی خارج از ایران.

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 14:58

دیشب به رسم یک مناسبت در مکزیک جماعت لاتین خوابگاه بساط باربیکیو یا همون منقل خودمون رو داشتن که معمولا در چنین جشن و سرور هایی تعداد افراد ساختمون دوبرابر میشه و وقتی دورهم هستیم با آدمای عجیب غریبی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: دوشنبه 27 خرداد 1398 ساعت: 23:26

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: دوشنبه 27 خرداد 1398 ساعت: 23:26

طرف یه کبابی میزنه با اسم قلی و برادران به جز محمود بعد کارش می گیره اسم کبابیش رو عوض می کنه میذاره پالادیوم اما طعم کبابش عوض میشه؟ خوب قطعا ندیدی ولی من برای اینکه طعم کبابم عوض نشه و این وصله ی ناجور رو از خودم جدا کنم می خوام دوباره به اسم سابق وبلاگم برگردم خیلی هم شیک و رسمی! داستان یک روانی خوشبخت!

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 10:07

یکی از مهم ترین اتفاقایی که تو زندگیم افتاد و یه قسمتی از شخصیتم رو شکل داد زندگیتو خوابگاه بود، همونطور که می دونی ارشد بابل قبول شدم و چون خیلی سرتق بودم و می خواستم بگم مثلا ادم کم هرینه ای هستم خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 10:07

حس خوبی دارم، حس رهایی از بند هایی که دیگر افکارم را رها کرده اند،حس گوش دادن به حرف دلی که مدت ها بود محبوس بود، خوشحالم، شاید عجیب ترین احساس دنیا همین باشد که بدانی می بازی ولی بازی کرده باشی، شاید عجیب ترین حس دنیا عاشق شدن باشد نه رسیدن به عشق، حالا من نشسته ام که تا ابد خیال ببافم، به داستان هندی اعتقادی ندارم، تمام شخصیت های من در داستان همیشه مردگانند، خوشحالم که برای باقی عمرم می نویسم و جاهلانه لبخند می زنم که خوشبختی دیوانگی است.

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 10:07

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 10:07

بعضی ها غصه هایی دارند که تا ابد میشود برایشان گریست، هر موقع که غم دلم را رشته رشته می کند به پاره پاره های او که فکر می کنم ارام میگیرم، انقدر اراممی گیرم که چیزی زیباتر از حس همدردی با ایشان برایم دلنشین نیست. شب کنج عزلتم را مچاله می کنم و هندزفری به گوش زیر پتو، غمبرک میزنم با این حال کهدیگر برای خودم دلگیر نیستم برای غصه ی تو دلگیرم. دلگیر شدن برای تو حرمت دارد، عزت دارد، معتاد شدن دارد. اگر که بگویم داری مرا متوجه چیز های بزرگتری می کنی بیراه نیست.

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 10:07

واسه اومدن زمستون لحظه شماری می کنم. نه که به اندازه ی کافی سرما ندیده باشم یا که مهر پر مهری به دلم نشسته باشه نه. دلم یه خواب زمستونی می خواد که بگم فکر زمستونم بوده تا حالا. بعضی غما رو نه میشه شست نه میشه با فیلم و سریال روفوش کرد. باید صبر کرد و صبر کرد و یا نه خوابید. خواب خیلی خوبه! احتمالا اولین خرسی که به فکر خواب زمستونی افتاد دل پر ملالی داشت و سرمای زمستون رو بهونه کرد.

یه دستمال گرفتم دستم و گرد و خاکش رو گرفتم. حالا وقت خواب زمستونیه ...

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 10:07

ساعت رو نگاه می کنم، عقربه داره هشت رو نشون میده، من نیم ساعت دیگه جلسه ی مشاوره دارم، نگاهم رو زیر پتو می برم و پتو رو میارم بالاتر، به خودم میگم که تو می خوای بری بشینی یه ساعت حرف بزنی که حالت خوب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 10:07

نمیدونم این فیلم چی داره که من بار اولی که می خواستم ببینمش وسط فیلم دقیقا جایی که میدونستم قرار چی بشه لپتاپ رو بستم تا یه سال بعد، روی تخت ولو بودم در آرامش هر چه تمام تر با اینکه متوجه نبودم چی دارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 10:07

سعادتمندی یعنی ذکر روی لبش شعری که تو گفتی باشه حالا می خواد خودآگاه یا ناخودآگاه!


پ.ن: اینو پارسال تویت کردم وقتی دستم می لرزید و قلبم یخ کرده بود.


پاسخ به (ر): کل فیلم داره میگه کل رمانی که طرف نوشته حسش بوده نسبت به کاری که یارو باهاش کرده، یکم اینجوری فکر کن بهش مغزت می ترکه ... در واقع کل کاراکتر های رمان در زندگی اون یارو هستن...

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 10:07

جهت جمع بندی و شیرازه کشی پاییزی قصه ی غیرنوبرانه ی از پارسال شروع شده ی "مهسایه" که همین هفته های پیش تمامش کردم، لازم است برای خویش ردیه ای بنویسم. که یکهو گمان بر این نرود که شخصیت این داستان حقیقی است و حظ خیالی نوشتارم کاهش یابد. البته از آنجایی که عالم نیستم قطعا از چندین داستان خدا در زندگیم الهام گرفته ام و آنچه نوشته شد قطعا از خودم نیست و او نوشته.

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 10:07

مثل در دست گرفتن دفترچه ی خاطرات قدیمی می ماند!! دوباره... سه باره ... یا چهار باره، بعد از چندین ماه شروع به نوشتن کردم! یادم نیست آخرین باری که گفتم دیگر نمی نویسم چه شد بود! اما حالا با قلبی آکنده از دلتنگی برای آن من سابق و خوشی های سابقم! در فصلی جدید برای دل خودم خواهم نوشت! [نقطه] [ وبلاگش را می بوسد و در آغوش می کشد ] بعدا نوشتم: یه آرشیو خوبی داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1396 ساعت: 18:45

صفحه بندی