داشتیم تو حیاط پژوهشگاه چایی می خوردیم و مثل همیشه بحث از بدبختی و مشکلاتش می کردیم _مشکلش واسه ماست و همه هزینه هاش صرف آقایون و ژن-خوب ها میشه_ که یه بنده خدایی از مسولین بالادست برگشت گفت اگه جایی راهتون میده خوب برید، چرا غر می زنید! باید افتخارم باشه واستون که ما اینجا اجازه دادیم بیاین کار کنید مفت و مجانی. خیلی سر بسته گفتم! بگذریم! مشکلات زیادن مشکل مالی گوشه کوچکی از کاره! اون موقع من از یه کشور خارجی پیشنهاد کاری داشتم و وقتی داشت می گفت هر جا می تونید برید تو دلم داشتم می گفتم نه تنها میرم بلکه پشت سرمم نگاه نمی کنم چون بعد از سه سال بودن در فضای برتر پژوهشی انقدر یادگرفتم که وقتی قدر گردو واسه آدم ارزش قائل نیستن احترام خودمو نگهدارم و خیلی محترمانه خداحافظی کنم.خلاصه دیروز ویزام اومد و تا سه هفته دیگه از ایران خواهم رفت، من فرش قرمز داخلی نمی خواستم یه ذره احترام و ارزش می خواستم ...
خداروشکر که هر چی دارم از خدا دارم!
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی