1. محیطی دنج بدون هیچ آدمی، گوشه ی کافه ترین طبیعت دوست داشتنی روی یک صندلی چوبی نشسته بودم. اتفاقا خورشید هم بود و لابه لای صدای برگ ها باد را لطیف می کرد و در حیرانه ی آرامش حضورش لبخندم تصنعی نبود.
2. دستان را می پزم عین یک آشپز و شاید هم یک خدا که دوست دارد مخلوقش بی نظیر باشد.به تک تک دستانم به یک چشم نگاه می کنم و امیدوارم روزی آنها دستان خود را بنویسند.
3. مثل همیشه در سفرم ولی این تو بمیری با ان تو بمیری ها فرق دارد، امروز برای اولین بار ارزوی مرگم با فکر بود. لذت حد دارد یا نه؟ تمام میشود یا می ماند؟ در قله می خواستم بپرم اما شک دارم که قله ای که می گفتند این باشد یا نه.
4. نسیم تمام می شد و واقعه ی خرداد مثل همیشه نزول کرد. چشمانم را که باز کردم میان جاده ای تاریک حواسم به تمام مسافران و تمام بیراهه های ساختگی پراکنده بود.
5. تمام می شود مرده ای و افسوس می خورد به حال زندگان که عمیقا غرق شده اند.
6. برو که روزگار نامه ی خوش خط به هیچ روباهی هدیه نداده.
7.چه کسی خون جماعتی که ریخته می شوند برای یک کینه را تقاص میدهد همان احتمالا خدای شما که هر وقت می خواستید توجیهش کنید مرا به او قسم می دادید.
8.بله سمور نمی میرد در رودخانه ای کوچک خانه می سازد برای ازادی ساختگی تمام سمور های آبی و اصالت از خانه ی سمور های رودخانه ی بالا نمی اید ، هر ان که بوده فهمیده مهاجر اصیل نیست. چه فرقی دارد که اصیل باشد با نه ؟ سمور زندانی ، نهایتا چند صباحی زنده نخواهد بود.
9. ملکه را تصور می کنی با شنلی بنفش رنگ با لبخندی معنا دار که تمامش کن این دست مزخرف ها را و بیا بگو چه می خواهی.
10.امروز کسی به من گفت چرا پست هایت مثل توییتر شده است و در جواب همبر ویژه ی مجید که حقیقت مغزم هست که باید بسته بماند نه باز!
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی